گفتاري در باب گويش همداني (4)
گفتاري در باب گويش همداني (4)
« گردآوري پگاه مقدم هموند هيئت راهبري انجمن ايران شناسي کهن دژ»

گزيده اي از ضرب المثل ها و اصطلاحات
آب شب و خوابِ روز مِعده خراب ميکنه بيوه زِنِ کُرِدار خانه خِراب مي کنه
يعني:بيوه زني که بچه از شوهر اول خود دارد به خانه شوهر دوم برود باعث نابساماني است
آدِمِ شِلَم شوربائيه
يعني:آدم بي بند و باري است
آدِمِ گدا واي همه اِدا
يعني:فقير و اينقدر متکبر
آلو به آلو مي پا رَنگ وَر مي داره همسادِه به همسادِه مي پا پَند وَرمي داره
اَلَنگ اَلَنگ,اَدِسِ شير اِفتاديم دِسِ پِلَنگ
يعني :از چاله در آمديم افتاديم چاه
بعدِعروسي و دُمَّک!
يعني:نوش داروبعد از مرگ سهراب
به پاچه کسي پُف کردن
يعني:کسي را بزرگ جلوه دادن
زُنگِ زُنگ کردن
يعني:ناليدن ,گريه کردن
کِزِّ کِز به رودَت اِفداد
معني نفريني دارد
نمونه هايي از داستانها و امثال
1. تو بُخور ,مَه ميو
فردي هنگام غذا , گربه اي را به دفعات پي در پي لقمه داد .ديد که غذايش رو به پايان است .ظرف غذا را پيش گربه گذاشت و گفت :تو بخور,مَه ميو
2. حالا که تالان تالانِه،صدتِمن ميانِ پالانِه
مردي در حالت احتضار مي بيند اطرافيانش هر يک به جمع آوري اموال او مشغولند .دلش ريش ميشود و با صداي بلند مي گويد:حالا که تالان تالانِه،صد تِمَنم زير پالانِه
3. هِمِدان دوره،اما کَرتِش نِزيکه
فردي در غربت لاف مي زد و ادعا مي کرد که ،من ميتوانم در همدان چند کَرت بپرم. شنونده اي گفت :همدان دور است ولي کَرت آن نزديک وقابل محاسبه است ، بپرببينم چقدرميپري؟
همانند:لاف در غربت
4.وي مرتِکه کوري؟
در مثل است که(چشم فلاني به دست فلان کس دوخته است)،يا(چشمش به دست ديگري است ) يا(چشم به دست دوخته) .شايد ازداستان زير گرفته شده است ،و يا داستان بر مبناي ضرب المثل ساخته شده ؟!
مرد يک چشمي روزگار درازي همه وقت با دست پر به خانه اش مي رفت.روزي با دست خالي به خانه اش رسيد ،دق الباب کرد ، زن در را باز کرد ،وقتي چيزي در دستش نديد،به چهره اش نگاه کرد وبا تعجب گفت:"اي واي، مردک تو کوري ؟"،شوهر ناراحت شد ، باعتاب گفت:در اين چند سال زندگي مشترک،حالا فهميدي که من کورهستم؟زن در جواب گفت:چون هميشه دست پر به خانه مي آمدي چشمم به دست تو بود ،اکنون که چيزي در دستت نيست،به صورتت نگاه کردم و فهميدم که کوري!!
برخي ااشعاربه گويش همداني:
يار بي وِفا
يي روزي رد مي شُدم اَسِرِمِرَر دُو گُوله پام آمَد توکه سِرم رفت ميانِ چاله چوله
گرما گرما نِدانستم که پوتَّم تُميده بود تا بِدم کُبرا باجي بندازه چَن وار قوزُله
شِو که رفدَم بِکِپَم ،دشمِناتَم نِوينه اَزور درد شُدم تا دِمِ صُب کِرچ و کوله
هِي هِوارکَردِم و هيشکي به سراغم نيامد تا شُدم جورز کِلاف گوشه سيزان موچوله
صُب که شد بِچا بازَم صَف کشيدن مِثِه ديوار کوتا کوتا ،دو سه تا جِن توله عِينِ مازُوله
وِخدي گفدبم:«پِنِنِه تُون به تُنيتان شي شُدِه؟» يکيشان گُفد:«يقين رَفدِه سِرِ چِشمِه غُوله»
يکيشان گفد:«دادا جان!صُپِه زودي رَفته بازار تابِرِي آش ناهارِت بِخِرِتَرِّه تُوله
گُفدَم اُگيس بُريده،پول،اَ کوجا اِودِه بودِش حُکماً اَ هَمسادِه ها کرده بازَم قَرض و قُوله
دَمدِماي ظُري آخِه پيدا شُدِش والِبِ د ُر دو تا جارو و ،يه زَمبيل واشِش وابَسوله
پرسيدم:«پِه تا حالارَفدِه بودي شي بِخِري؟» بي بِفاگُفد: بِرِي خوردنِ ظُرِت تاتُوله،
بلکه راحت بشيمان اَتو مِفِرتي تاديه هِي نِگَن بيوِه بِمانه زِنِ دامِيتي غُوله
شعري از «ملاپروين همداني»
كرده خواهش زمن آن مه عمل دشواري اصطلاحات زنان همدان را باري
وخي اماج بمال دخدره عيد آمد آخر قرچمانه زده؛ آخر چغذر رو داري؟
حالا چنگول ميگيري نكه برودت افتاد؟ اماشي، مثل بواي … بيعاري
ديه اي چالمه شيه شرتي كنان هشتي سرت اينه هشتي كه بگن يعني تونم دين داري؟
پسره رد شو برو و ايسادي اينجا شي كني هي ميزلاني بشم چشمات با يقوچ واري
لوبان نشده بودي شي بكني اي سره خور چشمت افتاده به اربايم بنه بازاري؟
آش پلته مخوري پت پيلت پند ميده هي ماقت ميچينه، هي همه روزه بيماري
شور رم شو زدتم لممه سي كن شي شده خوش حال تو كه ار روي شوور بيزاري
روز سينزه قوزولهي تچ ميوريم هفلانجين خش نكن خانهمه كردم همه ر گردواري
اكههي شي شده باز، مگه دايزت زدتت؟ داملا بشنفه ميپلمانتش گو واري
توضيح برخي از واژه هاي همداني:
«لانجين»، ظرفي است استوانه شكل ـ تغار مانند ـ گلين و سفالين (= لعليني/ لليني/ لالجين) به اندازههاي مختلف كه همواره ارتفاع آن تقريبا مساوي شعاع دايرهي قاعدهي ظرف است.
«هف لانجين» = هفت لانجين، سنگي بزرگ و سياه بود، كه اندازهي آن تا جايي كه بياد ميآوريم تقريبا 2×2×5/3 ميبود. اين سنگ در گوشهي يكي از باغهاي واقع در سمت غربي رودخانهي درهي «مرادبيگ» ( ماوشان رود باستان)، پايينتر از مجديه قرار داشت؛ كه امروز، زير پي ساختماني فرورفته است در سطح بالايي اين سنگ، شش فرورفتگي مدور ( حوضچهي گرد) مانند «لانجين» مذكور، كنارهم وجود داشت، كه بعيد نيست ساختگي بوده باشد.
هفتمي، در سطح بالايي سنگي كوچك تقريبا 1×1×1 هم بدانگونه و نزديك سنگ بزرگ قرار داشت؛ كه رويهم ميگفتند: «هفتلانجين». و نيز ميگفتند درآغاز، اين هفت تا ـ كه خواهران يكديگرند (يعني: هفت خواهران) ـ كنارهم بودهاند،بعدها آن يكي ـ سنگ كوچك ـ قهر كرده و جدا شده است. چون سابق براين، زمينهاي اطراف آنجا «يونجهزار» بود، زنان ودختران با «قوزوله / كوزوله = كوزهي كوچك) پرازثفل سركه (تج)، گردش كنان بدانجا ميرفتند و ازآن «يونجه»ها ميچيدند وترو چسبان با «تج» ميخوردند. ديگر اينكه نذز و نيازهايي نيز براي هفت لانجين ازديرباز درهم آنجا بجاي ميآوردند،نظير آنچه زنان و دختران براي «سنگ شير» انجام داده و ميدهند
زيارت هفت لانجين و گردش درآن حوالي ،همه وقت، بخصوص روزهاي «سيزدهبدر» زنان و دختران را «همراه با سبزهگرهزدن» اولي مينمود.
سنگي ديگر، از جنس سنگ شيركه از سنگهاي «خورزنه» است ـ بنام «هفت پسان = هفت پستان»، در محلي بهمين نام، وجود دارد
ايسوا (isva) ـ (گويا: ايست+ وا) ـ نگريستن، زيرنظرآوردن. معادل «تماشا»ي عربي. مركب با «گرفتن»: ايسواگرفتن صرف ميشود.
بانگلان (bangellan)
( بان/ بام + گلان [صفت فاعلي از مصدر لاطم «گليدن = غلتيدن»]): «غلتبان» = «قلتبان ... سنگي بزرگ و مدرو باشد، مانند نيمستوني كه در بعضي ولايات بربامهامي کشند تا وقتي که باران مي بارد، آنرا به اطراف بام مي غلطانند تا خرابي كه حاصل شده باشد، اصلاح شود. و زمين بام هموارگردد
بايهقوش (bayequc)
بايهقوچ ـ مايهقوچ: جغد. (درتركي،مطلق): طاير، پرنده. ونيز «بايهقوش»: جغد.
«سه كس لي دنيا شو ندارو خو
اول بايهقش دويم نارة او
سيم او كه له دوس بريايه
چو برا مردي جرگي نريايه
چو برا مردي جرگي نريايه
(معنا):
سه كس دراين دنيا شب خواب ندارد:
اول جغد، دوم نعرة آب
سوم آن كس كه ازدوست بريده شده است،
چون برادر مرده جگرش سوخته است ... »
بس (bas) ـ(گويا: بست): پيوند و لحيم و بندي كه بدان تيكههاي چيزهاي شكسته مانند كاسة چيني و جز آن را بهم محكم و متصل ميسازند.
بفتح باء بندي بود آهنين يا سيمين يا برنجين كه آنرا براي محكمي با ميخ بر صندوقها و يا درها مي زدند. فردوسي گفت:
بدو گفت بگرفتمش زير كش-همي بر كمر ساختم بند و بش ... »
و«بس زدن» مصدر مركب آنست.
بسو (bassu)ـ كوزهي سفالي / «پشتو ... ـ و بفتح اول و واو معرف مرطبان سفاليني است و معرب آن «بستوق» است.» «بسدوله»: كوزة كوچك، و نيز «بسدو». (درصحاحالفرس ـ ذيل «آنين» ـ ص چنين آمده): «بستويي» بود كه دوغ را با آن مي زنند تا كره از آن جدا شود.
بماني (bemani)ـ صيغهي دوم شخص مفرد مضارع التزامي از «ماندن»و علامه قزويني در يادداشتهاي راجع به كتاب «التدوين» رافعي، مي گويد: «گويا شنيدهام ياخواندهام كه بعضيها كه اولادشان نميماند، اسم او را بنمان يا نموني ميگذارند، تا بماند. ندانستم چطور و دراثر چه علت ولو موهومي. شايد براي گولزدن ملكالموت يا گولزدن بخت بد او و ستارة نحس او كه خيال كند: خوب اينكه نماندني است، ديگر سروقت او نيايد! آقاي اقبال هم همچو چيزي ميگفتند كه شنيدهاند يا ديدهاند. خودشان ابتداا بساكن گفتند نه بعد از صحبت من ... = از اسامي معمولة ايرانيان (محاسن اصفهان، للمافروخي، ص 33 م 35، 118).» قس: «آتسز/ اتسز» تركي و بهمين معنا،نگارنده در همدان «نمير» و نيز تركيباتي از مادهي ياد شده ، مانند «دايز بماني» شنيده است.
بوه (beve) ـ بچهي كوچك و شيرخواره. / بهبه. قس: انگليسي. و نيز تركيب «چتليبوه»: عروسك تنديسكهاي كوچك و ريز.
پخج (paxj)ـ «پهن شده در زمين ... » پخجكردن = پهن كردن. (بيشتر در مورد حبوب بكار ميرود.)
«عنصري گفت:
پشگله -(pecge)قطره، اثرو قطراتي از مايع كه بروي چيزي پاشيده شده باشد.
پلگار (pelgar)ـ طاقت، صبر، حوصله، كاروبار (مأخوذ ازاين دو صورت استعمال): از پلگار درآمدن = بيحوصله شدن و ناتوان و كوفته گرديدن. به پلگار كسي زدن = كاروبار كسي را زاركردن، شوراندن، بهم ريختن، وطاقت كسي را طاق كردن.
ترنگه (terenge)
ـ همواره مركب به «گرفتن»: ترنگه گرفتن ـ كسي را ببازي گرفتن، آزار كردن، دستانداختن، مسخرهكردن. «(= «ترانك») كه بعدها ترانه و امروز «ترنگه» و ترنگ و رنگ ميگويند ... »
تلواسه (tatvase)
ـ تلاش، تقلا. همواره مركب با «زدن»: تلواسه زدن = رنج كشيدن و تلاش كردن.
تمارزو/ تامارزو (te/tamarzu)
آرزومند و حسرت ـ بدل (مطلق براي خوردني). و گويا: طعام آرزو/ طامارزو.
تون (tun)
«گلخن ـ تون باشد ... » و تركيب: «تونهبان» ـ گلخني.
چپه (cappe)
دسته، گردآمده. / «چپيره: ساخته و جمع شدن باشد. فردوسي گفت:
چلم/ (ce/colm)
ـ دربرهان (ص765) و لغت فرس (ص129) بهمين معنا «خلم ـ آب سطبربيني بود.
چولبر (cul-bor)
ـ ميان بر: راهي بغير از جادة اصلي، كه تا مقصد كوتاهتر و بدان نزديكتر است. (درتركي: «چول ـ » يعني «صحرا»). و تركيب آن با «رفتن»: «چول بررفتن».
خره (xarre)
«گلتروسياه باشد» و بيشتر مركب با «خس» گويند: «خّره خس».
خفكردن (... xaf- )
ـ خاموش كردن. از يوسف عروضي:
درانه (derane)
ـ معادل «دكوپوز» (تهراني). صحاح، ذيل رخساره: «ديم باشد، يعني روي مردم»(ص278). «... اين لغت از اتباع است بمعني سروصورت و سرورو باشد . چه دك بمعني سرو ديم بمعني صورت و رو بود.» (برهان، ص 872). «در اراك (سلطانآباد) بهمين معني مصطلح است. (مكينژاد)»
دگمهپسند (dagme-...)
ـ مشكل پسند و ايرادگير. (ولذا): «دگمه (چنانكه از ظاهر معنا برآيد) = تركي،و غيرمعمولي». لاكن «دگمه» ازمصدر «دگماق» تركي، يعني: «دست نزن». و گويا كنايه از غيرقابل دسترسي باشد. و درست بمعناي دست نيافتني يا «بعيدالمنال» و «دگمه پسند» = بعيدالمنال پسند.
دلنگوآن (delenguan)
آويزان: «دنگولوس» (بروجردي) = دلنگ)/ دلنگو + آن/ دلنگان(گويش اراك). و مصدر لازم مركب: «دلنگوآنشدن» و مصدر متعدي مركب «دلنگوآنكردن». و نيز مترادف با «در(dor) شدن» (گويش همدان).
زاق زاق توله
بچههاي كوچك و شيرخوار. قس: «زاق»/ زق/ زه (+ دان = زهدان = بچهدان، رحم) / زاه؟ (+ و = زاهو؟ = زائو = «زسبان» ـ گويش همدان و نيز دخيل در تركي). قس: زاق و زق (اسم صوت) = زق زق.
سرهخور (Sera-xor)
ـ ظاهرأ: سرخور، خورندهي سر. و گويا مأخوذ از معناي «سركسي را خوردن» = به مرگ آن كس نشستن = مرگ آن كس را ديدن. نظير: «حلواخور». فحشي است نه زياد زشت و شديد. و نيز لفظ تحقير است و هم صفت.
«مركب هشته بودم تخجه جواز سرهخور-زده گلانده اونه، الو تخجه چريده»
سركو (serku)
= «جواز» و «جوازه: هاون چوبين بود كه بدان «سير» و چيزي بكوبند.» ظاهرأ: سركو/ سيركو = سيركوب. «گويش مبايز نيز هست* . لاكن قول به «سيركوب» همانا فقهاللغهي عاميانه است.» (دكتر ابوالقاسمي). اين هاون چوبي درهمدان، براي كوبيدن گوشت و پختن «كفته/ كوفته» همهوقت، و بخصوص براي دوروز ازسال ـ كفتهي «سيزدهبدر» و «سيزدهماه صفر» ـ بكار گرفته ميشود. اين ترانه نيز بهمين مناسبت رايج است:
«آفتاب رفته پشت كو
زنكه و خي گوش بكو
گوشدره گربه برده
زنكه ا غصخ مرده».
سنوي (senevi) ـ قسمت پيشين حياط خانه ـ صحن جلو اطاقها (كه گويا از سطح حياط اندكي بلندتر باشد). در تركي بهمين معنا: «سنبه ».
سوك (suk) ـ گوشه، «يهسوكي نشستن» = گوشهيي نشستن.
سيس (sis) ـ سفت و سخت و جر و مقاوم.
سيم (sim) ـ «/ آستيم/ استيم/ اوستيم»/ «ستيم: خوني را گويند كه در جراحت باشد و چون سر جراحت بهم آيد، ريم شود.
«سيمكردن» (سرماخوردن و ورم و آماس كردن جراحت؛ برهان) مصدرمركّب آنست.
شند (cand) ـ «نرم و چون پشم باهوا. شند و كلفت و تبپوز و منقار در ددان استعمال كنند. كلفت و شند جز مرغ را نگويند. عماره گفت:
مرغ سپيد شند شد امروز ناودان-اكنونكه زيب مرغ شد آن مرغ سرخ شند»
طنوي (tenevi) ـ اطاقي كوچك و فرعي كه در جنب اطاق اصلي باشد و اين غير از صندوقخانه است. صحاح (ص74) ذيل «بادغرد: ... خانة تابستان و بعضي آنرا «طنبي» گويند.» حافظ گويد:
«به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط-مرا كه مصطبه ايوان و پاي خم طنبيست.»
قد (qed) ـ جنب، پهلو، تك (tek) ، كنار، به، چسبيده به ... ، نصب به ... ، درامتداد. چنانكه در بيتي از «پيغمبر دزدان» آمده:
«هركس كه كدخداي قد رودخانه شد-آن كدخدا، خداست نه برگ چغندر است.»
قل (qoll) ـ بغل، (بازو و دست
گوآله ((guale) / جوآل (jual) / جوال (jeval) = «گاله» (گويش تهراني) ـ كيسهيي بزرگ كه از نخ و بندهاي ستبر و محكم بافند و دوزند، و «خركداران» برپشت خر و يا ديگر ستور گذارده، پراز محمول كنند. اما بيشتر، خاك و شن و ديگر مصالح ساختماني را بدانها حلم ميكنند.
قس: گوآره / «گواره: سبدي باشد چون گهورهاي كه انگور بدان آورند.»(60)
گيجين و گيجينگ (gijing) ـ جاي پاشنه (ويا خود پاشنهي) درخانه، بيخ و گوشهي در و يا چهارچوبهي درها. (گويا از: گيج = چرخ و گردش + ين پساوند نسبت): جاي گردش ـ (محور) ـ پاشنهي درها. و صورت استعمال «از گيجين درآمدن» درمورددرواضح است، اما در مورد آدم؛ مقايسه شود با «پلگار» و «از پلگار درآمدن» = بستوه آمدن.
لپرگه (leperge) ـ آمدوشد و جنبيدن بسيار و بيجهت (؟) قس: «شرتكه»
لانجين(61) كلاش (lanjin-kelac) ـ آخرين فرزندي كه درهر خانواده بدنيا آمده است. معادل «تهتغاري» (تهراني».
نزم (nezm) ـ پايين، كوتاه وفروكشيده. «بكسر نون، بخاري بود بگونةابر، ليكن برزمين بود و عربضباب گويد.»(62)
نوجّه – نوجهنوجه (Nujje) ـ ذره، ذرهذره. كم، كمكم = خورده خورده . مترادف: چوله چوله = چكه چكه ـ كمكم (براي مايع).
نوز ـ نوزنوز ـ نوزه (nuz) ـ سوسو، روشنايي بسيار اندك.
ورجله ورجو (varjele-varjo) ـ جست وخيز، معادل «جفتوجلا» (تهراني).
وردنه (varkene) ـ نورد، چوبي خراطيشده كه در «لواش پزي»ها باآن «چونه»ي خمير را پهن كرده، بدست شاطر ميدهند.
«لانجين پيالهكن كه لب يار وردنهس».
وروات (varvat) ـ ويران (= ظاهرأ: برباد). تركيب آن دوگونه است: «وروات مانده»، «وروات شده» = ويران مانده، شده (درمقام نفرين).
وزم (vazm) ـ پاروي پهن برفروبي. اين غير از پارويي است كه درهمهجا از چوب و تختهي يكتيكه ميتراشند و ميسازند. گويا اين «وزم»، خود و اصطلاحش، خاص همدان و همداني است؛ كه به سرما و برف فراوان مخصوص و معروف (ومحكوم!) است. واضح است كه آن همه برف را كه «سواران درآن غرق شوند»)و «بهبلندي نيزه ببارد ... » پاروهاي معمولي روفتن نتواند. پس، آنرا از تختههاي ستبر، بشكل مربع و گاهي مستطيل، بس محكم ساخته و بدسته استوار ميسازند
ونديك/ ونهديگ (venedig) ـ شيشه، پنجره. شيشة پنجره (فقط). «به معناي «ونيز » كه بعضي شيشههاي ظريف را از آنجا ميآوردهاند.»
وهسو (vahso) ـ مركب با «زدن»: باهم بازي كردن: جستوخيز و دويدن، پرسهزدن.
هيوره (heyvere) ـ ظاهرأ: وحشي. (بتقريب): افسار گسيخته، بيملاحظه، كسي كه حركتي زمخت و ناشايست از وي سرزند. (گويا: هي+ وره/ واره ـ پسوند لياقت و شباهت).
هنبوي/ هنبو/ همبو (hamno) ـ جاري، زنان دو برادر نسبت به يكديگر. (گويش بروجرد نيز هست). (هن = هم + بوي/ بو؟). واضح است كه جز اول ، لفظ مشاركت و همانست كه در هنباز/ همباز = شريك.
هلهكو (heleku) ـ چوب و چوبدستي است كه گازران وقاليشويان و نيز زنان، بدان جامهها و فرشها و گسترهها را درميان آب ميكوبند،تا گرد و چرك و پليدي ازآنها برود و زدوده شود. (ظ: هله؟ + كو/ كوب).
ياگينه/ يگينه (yegine) ـ واگرنه. وگرنه،ورنه، اگرنه، گرنه، ارنه