تبليغاتX
انجمن ایرانشناسی کهن دژ
 
انجمن ایرانشناسی کهن دژ
 
 
ایران سرفراز نامت بلند باد
 

ایرانیان آیا میدانید ......

1.       آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت  40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد

2.       آیا میدانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود

3.       آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت

4.       آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 80 سال به طول انجامید

5.       آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند

6.       آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است

7.       آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است

8.       آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند

9.       آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد

10.   آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد

11.   آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد

12.   آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد

13.   آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند

14.   آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد

15.   آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت .

16.   آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد

17.   آیا میدانید : داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد

با تشكر از گروه وندا

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 8:56  توسط انجمن کهن دژ  | 

منشور حقوق بشر کوروش

 

منشور حقوق بشر کوروش در موزه بريتانيامنشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش استوانه‌اي سفالين است که در سال ۵۳۹ پيش از ميلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشي شاهنشاه ايران ساخته شده و دور تا دور آن مجموعه‌اي از سخنان و دستورات شاهنشاه به خط ميخي بابلي نقش گرديده است. اين استوانه که به عنوان «اولين منشور حقوق بشر» در جهان شناخته مي‌شود[۱][۲][۳]، در پايه‌هاي شهر بابل قرار داده شده بوده است.

تاريخچه :

اکتشاف
در حدود سال ۱۲۸۵ خورشيدي (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهاي باستان‌شناسي در بابل در ميان‌رودان، هورمزد رسام، باستان‌شناس بريتانيايي آسوري‌تبار، استوانه سفالين موسوم به کوروش کبير را يافت که شامل نوشته‌هايي به خط ميخي بود.[۴] جنس اين استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتي‌متر طول و ۱۱ سانتي‌متر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادي و به خط ميخي بابلي نوشته شده‌است. بررسي‌ها نشان داد که نوشته‌هاي استوانه در سال ۵۳۹ پيش از ميلاد مسيح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونيد (بخت‌النصر) و گشوده شدن شهر بابل، نويسانده شده‌، به عنوان سنگ بناي يادبودي در پايه‌هاي شهر بابل قرار داده شده‌است. در حال حاضر اين لوح سفالين استوانه‌اي در بخش «ايران باستان» در موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود.

از سوي ديگر در سال‌هاي اخير آشکار شد که بخشي از يک لوحه استوانه‌اي که آن را از آن نبونبيد پادشاه بابل مي‌دانستند، در حقيقت پاره‌اي از استوانه کوروش بزرگ، از سطر‌هاي ۳۶ تا ۴۳ است. پس از اين کشف، اين پاره از لوح استوانه‌اي که در دانشگاه ييل در آمريکا نگهداري مي‌شد، به موزه بريتانيا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلي پيوست گرديد.

در جريان جشن‌هاي ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهي ايران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت وقت بريتانيا براي چند روز به ايران آورده شد و به نمايش در آمد.[۵]

ساخت منشور

کوروش دوم، بنيان‌گذار پادشاهي ايران و آغازگر سلسله هخامنشيان، پس از تسخير بابل، در بابل تاج‌گذاري کرد و اعلام عفو عمومي داد؛ اديان بومي را آزاد اعلام کرد؛ براي جلب محبت مردم ميانرودان (بين‌النهرين)، مردوک که کهن‌ترين خداي بابل بود را به رسميت شناخته، او را نيايش کرد و سپاس گفت. او هيچ گروه انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به مال و جان رعايا بازداشت. او تمامي کساني را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ايشان بازگرداند. کوروش همچنين قوم يهود را نيز از اسارت و بيگاري در بابل آزاد کرد.

به دستور کوروش، شرح وقايع و دستورات وي روي يک لوح استوانه‌اي سفالين نگاشته شد به عنوان سنگ بناي يادبودي در پايه‌هاي شهر بابل قرار گرفت.

جايگاه

اين سند به عنوان نخستين منشور حقوق بشر شناخته مي‌شود[۲] و در سال ۱۹۷۱ ميلادي، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمي سازمان منتشر کرد[نيازمند منبع]. بدلي از اين منشور در مقر سازمان ملل متحد در شهر نيويورک نگهداري مي‌شود[۶].

خلاصه و برگردان

منشور حقوق بشر کوروش کبير در «بخش ايران باستان» موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود.
تصويري از مقابل منشور حقوق بشر کوروش کبير در موزه بريتانيا

تصويري ازپشت منشور حقوق بشر کوروش کبير در موزه بريتانيادر اين لوح استوانه‌اي، کوروش پس از معرفي خود و دودمانش و شرح مختصر فتح بابل، مي‌گويد که تمام دستاوردهايش را با کمک و رضايت مردوک خداي بابلي به انجام رسانده‌ است. وي سپس بيان مي‌کند که چگونه آرامش و صلح را براي مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پيکر خداياني که نبونيد از نيايشگاه‌هاي مختلف برداشته و در بابل گردآوري کرده بوده را به نيايشگاه‌هاي اصلي آنها در ميان‌رودان و غرب ايران برگردانده است. پس از آن، کوروش مي‌گويد که چگونه نيايشگاه‌هاي ويران‌شده را از نو ساخته و مردمي را که اسير پادشاه‌هاي بابل بودند به ميهن‌شان برگردانده است. در اين نوشته اشاره‌ي مستقيمي به آزادي قوم يهود از اسارت بابليان نشده، اما با مطالعه و پژوهش منابع تاريخي مشخص شده است که آزادي يهوديان بخشي از سياست کوروش پس از فتح بابل بوده است[۷][۸][۹][۱۰].

برگردان بخشي از متن اين منشور چنين است[۷][۱۱][۱۰]:

خط ۲۰: من کوروش‌ام، پادشاه جهان، پادشاه بزرگ، شاه توانمند و برحق، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارسوي (جهان).

خط ۲۱: پسر کمبوجيه، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نوه‌ي کوروش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نبيره‌ي چيش‌پيش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان،

خط ۲۲: از دودماني که هميشه پادشاه بودند؛ (من کسي هستم) که مردوک و نبو (خدايان بابل) فرمانروايي‌اش را گرامي مي‌دارند، و با خرسندي قلبي پادشاهي‌اش را خواستارند. آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم،
خط
۲۳: در ميان شادي و پايکوبي در کاخ شاهي (بابل) به تخت نشستم. مردوک، خداي بزرگ، اراده کرد که قلب من شرسار از عشق براي بابل باشد، و من هر روز او (مردوک) را نيايش کردم.

خط ۲۴: ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم ترس و رنج بر مردم کشور سومر و اکد وارد آيد.
خط
۲۵: من براي برقراري صلح در بابل و (ساير) شهرهاي مقدس اين کشور سخت کوشيدم. در مورد اهالي بابل که او (نبونيد) آنها را به بيگاري گماشته بود، اين (بيگاري) اراده‌ي خدايان و درخور مردم نبود.
خط
۲۶: من به اضطراب آنان پايان دادم و آنها را از بيگاري رهانيدم. مردوک، خداي بزرگ، از کردار (نيک) من خشنود شد،

خط ۲۷: و برکت و مهرباني‌اش را به من ارزاني داشت، هم به من که او را مي‌ستايم، هم به کمبوجيه که فرزند من است، هم به همه سپاهيان من

خط ۲۸: ما همگي در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم،

خط ۲۹: همه شاهان جهان، از درياي بالا تا درياي پايين، و شاهان چادرنشين سرزمين‌هاي باختري، همه آنها،
خط
۳۰: خراج سنگين براي من آوردند و در بابل بر پاي من بوسه زدند

خط ۳۱: از نينوا، آشور و شوش، اکد، اشنونا، زَمبان، مه‌تورنا و دِير تا منطقه گوتيان و شهرهاي مقدس آن سوي دجله، آنچه که ويران شده بود را از نو ساختم و نيايشگاه‌هايي را که براي سالها ويران مانده بودند بازسازي کردم،

خط ۳۲: و پيکره‌هاي خداياني را (که در بابل جمع شده بود) به نيايشگاه‌هاي خود بازگرداندم. من (همچنين) تمام ساکنين پيشين اين شهرها را گردآوردم و به سرزمين‌هاي خود بازگرداندم.

خط ۳۳: همچنين به دستور مردوک، خداي بزرگ، پيکره‌ي خدايان سومر و اکد را که نبونيد با خشمگين ساختن خداي خدايان به بابل آورده بود، به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم
خط
۳۴: باشد که اين خدايان هر روز از بِل و نبو (نام ۲ خدا) بخواهند که

خط ۳۵) براي زندگاني بلند و ازدياد برکت من دعا کنند. باشد که (اين خدايان) به خداي من، مردوک، بگويند: «کوروش، پادشاهي که تو را گرامي مي‌دارد، و پسرش کمبوجيه (را از ياد مبر).

خط ۳۶: مردم بابل پادشاهي مرا گرامي داشتند، و من صلح و آرامش را در اين سرزمين برقرار ساختم»

 

از دانشنامه آزاد ويکي‌پديا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:56  توسط انجمن کهن دژ  | 

چرا نام کورش بزرگ در شاهنامه به نام ديگري خوانده مي شود

از: جواد مفرد کهلان، استوره شناس و پژوهشگر تاريخ ايران

 

خيلي هم عجيب نيست که ما ايراني ها و افغان ها و تاجيکان (جدا از آدم هايي چون من که عاشق و بيمار و معتاد استوره ها هستيم) نام شاهنامه اي کورش بزرگ  را نمي شناسيم. اصلاً نمي دانيم که اين «کورش بزرگ» کدام يک از کورش هاي هخامنشي هستند. سومين و يا دومين کورش از خاندان هخامنشي؟ از سوي ديگرمگر ما نام هاي قهرمانان شاهنامه اي کيخسرو  و گرشاسپ/رستم بزرگ شاهنامه اي و اوستايي را در عرصه ي تاريخ مي شناسيم : اولي که کيخسرو باشد متعلق به ويرانگر امپراتوري بزرگ آشوريان يعني کياکسار مادي خبر هرودوت( در اصل کي آخسارو، يا کي خشثرو) همان هوخشتره است و دومي نخستين شکست دهنده ايراني آشوريان  که در پاي حصار شهر آمل مازندران لشکريان متجاوز ايشان را شکست داد و خشتريتي(کيکاوس، سومين پادشاه بزرگ ماد/کيانيان) را از محاصره نجات داد يعني همان آترادات پيشواي مردان که کورش سوم را براي افتخار فرزند وي مي خواندند و... کلاً ما ايراني ها و کشورهاي فارسي زبان يک کتاب تاريخ اساطيري به نام شاهنامه داريم و يکي هم تاريخ مدون است که بر پايه منابع يوناني و رومي و اسلامي است که اين يکي در مدارس و دانشگاه ها تدريس ميشود. واين دو به موازات هم موجود هستند ولي غالباً بيگانه از هم. قسمت اول تاريخ اساطيري که با پيشداديان و کيانيان و نوذريان باشند تا حال بيشتر افسانه تصور شده اند تا تاريخ در حالي که حقيقت اين است که آن تاريخ افسانه اي شده کهن ايرانيان است و تنها احتياج به غور و بر رسي علمي تطبيقي دارد که بيش از آن که کار يک محقق صرفاً تاريخ دان باشد کار يک رياضي دان است که افکارش با علم تطبيق رياضي پرورده شده باشد و هر وجه اشتراک لفظ و واقعه و معني را در اين باب نه تنها ناديده نگيرد بلکه به ديدهً منت بنگرد.

 در روستا کلاس سوم و چهارم ابتدايي را که مي خواندم برادرم که 7سال از من بزرگتر است، کتاب هاي درسي اش را خصوصاً کتاب هاي بزرگ صفحه و خوش رنگ مصور  پنجم و ششم ابتدايي را حتي از باجه بام خانه به من مي رساند و خود به دنبال بازيگوشيش مي رفت. من در خانه ي بسيار فقيرانه (از جهت مالي) ولي غني( از نظر مهر) مادر و خواهر و برادر بزرگ و پدر پير و آزادانديش، انساندوست بزرگ مي شدم و خدمتکار ارباب روستا بودم. پدرم جز محبت و صفا و صميميت نمي دانست گرچه عملاً نه عضو ثابت و روزمره خانواده ما بلکه در خانواده خان روستا بود، وگرچه در جواني مرتکب جرم هاي بزرگي شده بود، در اين ايام انساني بسيار رئوف بود، چنانکه براي نجات کودک خردسالي که در کنار ديوار به زير تراکتور مي رفت، دنده هاي خود را فدا کرد. در ميان اين جمع من اين نعمت هاي بارنده از باجه ي سقف خانه را با عشق بيکران زير ذره بين مي گذاشتم: در آخر صفحه ي کتاب تاريخ پنجم ابتدايي که از تاريخ ايران باستان تا آخر ساسانيان صحبت مي کرد. تصوير کم رنگي از رستم اساطيري به خواب رفته و اسبش نقش بسته بود و در آنجا از موضوع به موازات هم قرار گرفتن تاريخ اساطيري ايران و تاريخ مدون ايران (که از کورش و داريوش  خبر مي داد) گزارش شده بود. موضوعي که در آن زمان بدان پي برده بودم، شباهت تام داستان کودکي کورش  به نقل از هرودوت بود که شباهت بسياري به داستان کودکي فريدون (يعني جهانگشا از خاندان نوذري= پادشاهي جديد) داشت که بعدها ديدم که در اوستا اسمش ثراتئونه (سومين[کورش]) آمده است. همان کورشي که مولانا ابوالکلام آزاد به درستي با ذوالقرنين (يعني قوچ دوشاخ) در قرآن يکي دانسته است. ولي وي هم که در راه  اين تحقيق سنگ تمام گذاشته، هنوز نمي دانسته که نام کوروش در زبان پارسي باستان و پهلوي (فارسي ميانه) خود به معني قوچ است. پدر بزرگ مادري کورش دوم يعني آستياگ اول (=تاجدار،منظور فرورتيش، فرائورت، سياوش) و نواده اش آستياگ دوم(آژدياک= ثروتمند) را از قديم از عهد لااقّل از عهد موسي خورني مورخ ارمني عهد قباد ساساني با آژي دهاک(پادشاه ماروش= در اصل منظور مردوک خداي بابليها و پادشاهان بابلي که با مادها متحد و خويشاوند شده بودند) يکي به شمار آورده اند. داستان کودکي فريدون و کورش در اساس يکسان است: فرانک (سگ) مادر فريدون همان سپاکو (سگ، دايهً شير دهنده کورش) است. اين نام از آنجا پيدا شده است که نام پارس به زبان سکايي به معني پلنگ/يوزپلنگ(معروف به سگ بالدار) بوده است. پلنگي که پوستش بدنهً درفش کاوياني فريدون/کورش تشکيل بوده است. ولي در اوستا و شاهنامه آژي دهاک(ضحاک، آستياگ دوم) پدر بزرگ فريدون/کورش سوم نبوده است. و اين درست است زيرا که اين کورش دوم يعني توس نوذري سپهسالار کيخسرو /کياکسار بوده که نواده دختري آستياگ اول(=تاجدار نخستين، فرائورت/سياوش) بوده است. طبيعي است تشابه نامها سبب يکي شدن اخبار مربوط به کورش  دوم و نواده اش کورش سوم در قرون و اعصار بعد  گرديده است. چنانکه در کورش نامه گزنفون اين دو کورش بزرگ تاريخ ايران يکي و يگانه شده و سردار همان کياکسار(کيخسرو، هوخشتره) به شمار آمده است. کورش سوم اين آستياگ دوم پسر کي آخسارو را شکست داده و موجب قتل وي گرديد، همانطوري که در نقش ملي اش فريدون همين معامله را با اژي دهاک/ضحاک(خندان= آشّور، اسحاق) نمود. سه پسر فريدون يعني سلم (سرور بزرگ)، تور (وحشي) و ايرج (نجيب) به ترتيب به جاي مگابرن ويشتاسپ(ابتداحاکم ماد سفلي بعد در زمان کورش حاکم گرگان)، کمبوجيهً سوم و گئوماته برديه (ايرج، آراي آرايان، سپيتاک زرتشت، نخست حاکم آذربايجان و اران و ارمنستان و بعد زمان کورش حاکم بلخ و شمال غربي هندوستان) بوده اند که از اين ميان مگابرن ويشتاسپ و برادر کوچکش سپيتاک زرتشت (برمايون، داماد و پسرخوانده/برادر خواندهً محبوب کورش) پسران سپيتمه جمشيد (داماد و  وليعهد آستياگ دوم) پادشاه ولايات جنوب قفقاز بوده است که کورش سوم براي زنده باقي نگذاشتن رقيب وي را هم مقتول ساخت ولي با همسر او آميتيدا( داناي منش نيک، دختر آستياگ) ازدواج کرده و  دو پسرش را به حکمراني گرگان و سمت هندوستان و بلخ بر گماشت و رسماً به پسر خواندگي شان پذيرفت. بنابراين دو پسر خوانده کورش از جانب پدري از خاندان سپيتمه جمشيد پيشدادي، از سوي ديگر از جهت مادر نسب از خاندان وجيه الملهً کياني يعني پادشاهان ماد (فرتريان= پادشاهان پيشين) و از جانب ديگر پسر خواندگان فريدون/کورش سوم هخامنشي بوده اند. در پايان اضافه مي کنم که نه تنها استبعادي نداشته  بلکه طبيعي هم بوده است که در نزد ايرانيان نام رسمي کورش سوم (سومين قوچ) در مقابل لقب پر طمطراق وي يعني فريدون(جهانگشا) رنگ باخته و فراموش شده باشد. از ميان ايرانشناسان کارهاي هرتسفلد و آرتورکريستن سن در باب تاريخ تطبيقي ايران باستان تحسين انگيزترين هستند. هرتسفلد بزرگ که نخستين کسي است که زرتشت بزرگ را در وجود سپيتاک برديه داماد و پسر خوانده کورش سوم  ديده (گرچه در صد کمي از شخصيت تاريخي وي را شناسايي نموده) و در باب خود کورش سوم کاملاً به خطا رفته و در عرصهً اساطير ملي شاهنامه و اوستا وي را با کيخسرو (در اصل کي خشثرو= هوخشتره) معادل دانسته است. آتوسا (ملقب به استر در تورات، در واقع ملقب به ايشتار الههً عشق) که در روايت خارس ميتيلني، رئيس تشکيلات دربار اسکندر در ايران همسر زريادر(زرين تن= زرتشت) بوده، همان همسر گئوماته برديه / زرتشت است که در روايات زرتشتي در رابطه با زرتشت تحت لقب هووي (نيک نژاد، شاهدخت) دختر فرشوشتر(شهريار جوان، کورش نوذري) ظاهر شده است. داريوش قاتل گئوماته برديه /زرتشت با همين همسر وي ازدواج نمود و از وي خشايارشا (بهمن اسفنديار) را به دنيا آورد. نام اسفنديار (سپنداته= مقدس) گسترش دهنده آيين زرتشتي را هم که کتسياس طبيب و مورخ يوناني دربار پادشاهان مياني لقب گئوماته برديه  آورده هرتسفلد به نادرستي به قاتل و دامادش داريوش اول منتسب مي نمايد. اين موضوعات مربوط به يکي بودن اين آتوسا و آن مگابرن ويشتاسپ و سپيتاک زرتشت/اسفنديار پسران سپيتمه جمشيد که در رابطه با هم ، هم در تاريخ اساطيري و هم در تاريخ مدون حضور دارند، اين افراد مشترک تاريخ اساطيري و تاريخ مدون ايران با رديف شدن شان کنار هم پرده از روي تاريخ اساطيري کهن ايران بر مي دارند، اين امر را ايرانشناسان هرتل و هرتسفلد به طور ناقص ولي نخستين بار انجام داده اند و اينجانب اثر رد پاي ايشان را به طور فعال بيش از سه دهه دنبال نموده و جواني و ميان سالي را سر اين راه گذاشته ام. اصلاً به سبب پيگيري آن شهر و ديار بيگانه از خويش را رها کرده با پاي پياده و انگشتان آسيب ديده از برف و سرما از مرز گذشته به سوي ديار ظلمات شمالي پرواز نموده ام که تقريبا به هدفي که داشته ام يعني آشتي دادن و يگانه کردن تاريخ اساطيري ايران و تاريخ مدون ايران رسيده ام. و حال دوازدهمين تأليف خود در اين باب، جلد پنجم تاريخ اساطير تطبيقي ايران در شرف تکوين است.

برگرفته از تارنماي :کميته نجات پاسارگاد

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:15  توسط انجمن کهن دژ  | 

آيا شيرها به سرزمين شير و خورشيد باز خواهند گشت؟

« شاهين سپنتا »

 

سرانجام دو پيکره « شير و خورشيد » روز پنجشنبه 17 امردادماه به دور از چشم مردم و خبرنگاران ، به جاي خود بازگردانده شدند ، در حالي که هر دو يک زخم بزرگ را بر پشت دارند که نشان مي دهد ، خورشيد ها را از پشت آن ها برداشته اند و گويا کسي نمي داند که چه بر سر اين خورشيدها آمده است.

دو پيکره شير و خورشيد که سال ها بر سردر مجلس شوراي ملي ايستاده بودند و حتي لياخوف روسي هم هنگام به توپ بستن مجلس نتوانسته بود به آن ها آسيبي وارد کند ، در يکي دو روز نخست انقلاب با اين تصور اشتباه که نشان شير و خورشيد نماد نظام سلطنتي است ، توسط گروه هاي تندرو از سردر مجلس شوراي ملي پايين کشيده شدند و چندي پس از آن نيز نشان شيرو خورشيد از روي پرچم ملي ايران حذف شد و نام و نشان جمعيت شير و خورشيد سرخ نيز به هلال احمر تغيير يافت.

اگرچه در سال هاي پس از انقلاب ، درخواست هايي پراکنده اي از سوي گروه هاي مختلف مردم براي بازگرداندن اين نشان هاي ملي بر سردر مجلس شوراي ملي مطرح شده بود اما نخستين درخواست رسمي را دکتر کورش نيکنام نماينده پيشين زرتشتيان ايران در روز نهم خردادماه سال 1386 خورشيدي در دومين نطق پيش از دستور خود بيان کرد. وي در آن سخان ضمن اين که از نشان شير و خورشيد به عنوان يکي از کهن ترين نمادهاي ملي ايرانيان ياد کرد ، به غلامعلي حدادعادل رئيس مجلس در آن دوره پيشنهاد داد: « .. تا پيکر زيباي شير و خورشيد بالاي ستون هاي ورودي مجلس قديم در ميدان بهارستان  را که نماد پيروزي ، شجاعت و غرور است دوباره بر جاي خود قرار دهند. پيشنهاد دوم اين که سازمان حفاظت از محيط زيست ، تعدادي از شير هاي نژاد ايراني را که هنوز در کشور هندوستان به سر مي برند ، به جنگل هاي حفاظت شده ايران بازگردانند ». پيشنهاد سوم دکتر نيکنام در آن سخنان نيز بکارگيري دوباره نشان شير و خورشيد سرخ به جاي هلال احمر بود.

چند روز پس از آن حدادعادل درباره درخواست بازگرداندن نشان شير و خورشيد بر سردر مجلس شوراي ملي گفت : « قرار شد رسانه ها در اين خصوص کمک کنند و نطر سنجي انجام دهند که آيا بالا رفتن شيرها بر سردر مجلس از نظر افکار عمومي جامعه نوعي احياي شعار سال هاي قبل از انقلاب محسوب نمي شود؟ اگر اين تلقي ايجاد نمي شود ، ما نيز مشکلي نداريم . مساله مهم اين است که بدانيم مردم چه تلقي دارند. »

پيگيري هاي به عمل آمده در دوره ششم مجلس شوراي اسلامي در اين مورد سرانجام به ارائه پيشنهادي از سوي سازمان اداري مجلس به مرکز پژوهش ها براي انجام پژوهشي درباره پيشينه نشان شير و خورشيد انجاميد و نتيجه اين پژوهش اين بود که « نشان شير و خورشيد هيچ ارتباطي به سلطنت ندارد و يک نشان ملي – اسلامي است ».

اگرچه اکنون شيرها با شمشير هاي آخته بر سر مجلس شوراي ملي در ميدان بهارستان سايه انداخته اند اما جاي خورشيدها همچنان بر پشت آن ها خالي ست و بجاست که با پيگيري مردم و رسانه ها نه تنها خورشيد ها بر پشت شير ها باز گردند بلکه نماد شير و خورشيد سرخ نيز بار ديگر جايگزين هلال احمر شود.

گفتني است که نماد شير و خورشيد سرخ به کوشش « صمدخان ممتاز السلطنه » وزير مختار وقت ايران در زمان مظفر الدين شاه ، در سومين کنفرانس بين المللي صليب سرخ در سال 1284 خورشيدي براي ايران به تصويب رسيد. اما در سال 1359 خورشيدي و در تب و تاب انقلاب ، دولت جمهوري اسلامي با ارسال نامه‌اي به دولت سوئيس به عنوان امين و نگاهدارنده قراردادهاي چهارگانه ژنو ، اعلام كرد كه استفاده از شير و خورشيد سرخ را به تعليق درآورده و به جاي آن، از نشان هلال احمر استفاده خواهد كرد. از آن پس جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران به جمعيت هلال احمر جمهوري اسلامي ايران تغيير نام داد.

شير ايراني نيز از ديرباز در اين سرزمين مي زيسته است و در بسياري از اسناد و متون تاريخي ردپاي اين اين جاندار زيبا و قدرتمند را مي توان ديد. براي نمونه حمداله مستوفي در سال 740 هجري در کتاب نزهت‌القلوب  از فراواني شير در بيشه زارهاي دشت ارژن سخن به ميان مي آورد . ظل السلطان حاکم شکارگر اصفهان در دوره قاجاريه نيز که لطمات زيادي به گنجينه هاي جانوري ايران وارد کرده ، در خاطرات خود از شکار شيرهاي دشت ارژن فارس ياد کرده است. ويليام اوزلي برادر سر گور اوزلي (سفير انگليس در دوران قاجار) نيز ضمن اشاره به وجود شير در جنوب ايران مي‌نويسد که بوشهر به علت داشتن شير زياد به معدن شير معروف بوده است. همچنين گزارش هايي نيز از مشاهده دسته هاي 2 تا 5 تايي شير ايراني در بيشه زارهاي جنوب شوش در دست است. ولي از سال 1321 خورشيدي که آخرين شير ايراني در شمال غربي دزفول شکار شده است ، اطلاعات ديگري مبني بر مشاهده شير ايراني ثبت نشده است. اگر چه به خاطر عواملي همچون شکار ، طعمه گذاري و تخريب زيستگاه هاي طبيعي ، نسل شير ايراني در ايران از ميان رفته است اما زيرگونه اي از آن همچنان در جنگل هاي گير در کتياور در شمال غربي هندوستان زندگي مي کنند و متاسفانه شير ايراني که نقش آن زماني نماد و نگهبان هويت ملي و زينت بخش پرچم کشور ايران بوده است امروز چنان از سوي ايرانيان با بي مهري مواجه شده است که علاقمندان شير در هندوستان به خود اجازه داده اند تا شير ايراني را به جاي نام علمي  Panthera Leo Persica به نام شير هندي يا Panthera Leo Indiaca  بنامند.

و اما نشان شير و خورشيد نيز ريشه در فرهنگ و باورهاي چند هزارساله ايرانيان دارد و از اين روي نگاره هاي ارزشمندي از اين نشان تاريخي و ملي را بروي بسياري از ساختمان ها، مساجد ، تکيه ها ، سکه ها ، نامه ها ، لباس ها ، پارچه ها ، جواهرات ، تابلوها ، اسلحه ها و ديگر آثار تاريخي در نواحي مختلف ايران مي توان يافت، از اين روي بسياري افراد ايران را سرزمين شير و خورشيد ناميده اند.

 آيا اکنون بازگشت پيکره شيرها - هرچند بدون خورشيد- بر سردر مجلس شوراي ملي در ميدان بهارستان ، اين نويد را خواهد داد که روزي شير ها به سرزمين شير و خورشيد بازخواهند گشت؟

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:53  توسط انجمن کهن دژ  | 

آموزش زورخانه به مدارس نپال هم رسيد

نپال براي ماندگاري زورخانه در كشور خود آموزش به دانش‌آموزان را در برنامه خود گنجانده است.  

نپال هم اكنون يكي از مشتريان زورخانه ايراني شده‌است

خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گردشگري_ نپال براي ماندگاري زورخانه در كشور خود آموزش به دانش‌آموزان را در برنامه خود گنجانده است.

به گزارش ميراث خبر، "كارنا بهادر شاهي" رييس فدراسيون زورخانه نپال در گفت و گويي اعلام كرد:« ما دانش آموزان را مخاطب اصلي آموزش زورخانه مي دانيم و معتقديم وقتي دانش آموز فعاليتي را مي‌بيند، فراموش نمي‌كند ولي هنگامي كه آن را انجام دهد، مي‌فهمد و هميشه به خاطر مي‌آورد و اين رمز ماندگاري زورخانه در نپال است.»

 كارنا افزود:« ما از حضور مرشد حسن پناهي‌ها، احمد اويسي و سامراد سينگ نهايت استفاده را كرديم و برنامه‌هاي آموزشي زورخانه را براي دانش‌آموزان دختر و پسر مدارس كاتماندو برگزار كرديم.»

مرشد پناهي‌ها هم با اشاره به علاقمندي زياد دانش آموزان نپالي نسبت به ساير كشورها گفت:« برنامه‌هاي آموزشي ما ساعت شش صبح هر روز آغاز مي‌شود و شاهديم كه همان علاقه‌اي كه پسران به زورخانه دارند، دختران هم دارند.»

 وي افزود:« تيم دختران زورخانه نپال با 10 جلسه تمرين به حد قابل قبولي رسيده‌اند حتي يكي از اين ورزشكاران دانش آموز هشت جفت کباده مي‌زند.»

 مرشد پناهي‌ها گفت:« درحال حاضر ما سه تيم پسران و يك تيم دختران را آموزش مي‌دهيم كه مجموعا 50 دانش‌آموز را شامل مي‌شود.»

 كارنا بهادرشاهي، رييس فدراسيون زورخانه نپال نيز درباره ميزباني كاتماندو گفت:« بعد از مشكلاتي كه براي فدراسيون ملي اندونزي پيش آمد، ما سعي كرديم از اين فرصت براي تقويت و گسترش زورخانه و معرفي نپال استفاده كنيم.»

 دومين دوره مسابقات آسيايي ورزش‌هاي زورخانه‌اي اول تا ششم مردادماه با حضور 18 هيات ورزشي در كاتماندو، پايتخت نپال، برگزار مي‌شود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 4:49  توسط انجمن کهن دژ  | 
 
  بالا